+ نویسنده نازنیـــــــــن در دوشنبه 20 دی 1395 3:04 PM | نظرات(0)
پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد
اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت:
به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.
+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 16 دی 1395 3:11 PM | نظرات(0)
مردی خسیس طلاهایش را در گودالی پنهان کرد و هر روز به آنها سر میزد.
یک روز یکی از همسایگانش طلاها را برداشت. مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت و شروع به شیون و زاری کرد.
رهگذری پرسید:
چه شده؟ مرد حکایت طلاها را گفت. رهگذر گفت: این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست، تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟
ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است.
+ نویسنده نازنیـــــــــن در پنج شنبه 16 دی 1395 3:00 PM | نظرات(0)
یادت باشد اگر گذشته را به دوش بکشی کمرت خم می شود، ولی اگر آن را زیر پایت بگذاری قدمت بلند می شود.
گذشته هایت را ببخش؛ زیرا آنان همچون کفشهای کودکی ات نه تنها برایت کوچکند که تو را از گام برداشتن بلند نیز باز می دارند.
اگر بدون استثناء با هر ضربه ای بتوانی توپ را توی سوراخ بزنی، دیری نمی گذرد که گلف را رها خواهی کرد.
چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد.